تبليغاتX
(¯`'·.¸ جزیره ای در خشکی ¸.·'´¯)

(¯`'·.¸ جزیره ای در خشکی ¸.·'´¯)

      

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 9:58 بعد از ظهر توسط عمو محسن |



گفتی بمان می خواستم اما نمیشد

گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد



گفتم که میترسم من از سحر نگاهت

گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد



می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم

یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد



گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....
آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد

ஐஐஐ


ما دست شوق با تو در آغوش کرده ایم

باز آ که از گذشته فراموش کرده ایم



از من نپرس حال دل ما که یکنفس

خود را به حیله پیش تو خاموش کرده ایم

ஐஐஐ


ای ناصبوردل به خدا می سپارمت

وز کوی یار می روم و می گذارمت



از بس یه عهد دوستی ات اعتماد نیست

یار منی و آن کسان می شمارمت

ஐஐஐ



مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوبم رعايت مي كنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه مي رسه پا روي برگاش مي زارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 10:52 بعد از ظهر توسط عمو محسن |


 

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان که قافله در رسید و بار افکند
و به هر کجا
بر دشت
از گیلاس بنان
آتشی عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خویش
تابستان پیر
چون فراز آمد
در سایه گاه دیوار
به سنگینی
یله داد
و کودکان
شادی کنان
گرد بر گردش ایستادند
تا به رسم دیرین
خورجین کهنه را
گره بگشاید
و جیب دامن ایشان را همه
از گوجه سبز و
سیب سرخ و
گردوی تازه بیا کند.
پس
من مرگ خوشتن را رازی کردم و
او را
محرم رازی؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پیچک
که بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجیری کرده بود،
و با عطش
که چهره هر آبشار کوچک
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهیان خرد کاریز
که گفت و شنود جاودانه شان را
آوازی نیست،

و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسلفروش پیر را
می پنداشت
که باز گشت او را
انتظاری می کشید.

و از آ ن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نو امیدانه
دستاویزی می جست
در فضائی
که بی رحمانه
تهی بود.
***
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فرا سوی هفته های نزدیک
به گوش آمد
و سمور و قمری
آسیه سر
از لانه و آشیانه خویش
سر کشیدند،
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در میان نهاده ام و
با فصلی که در می گذشت؛
من مرگ خویشتن را
با برفها در میان نهادم و
با برفی که می نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده که در برف
در جست و جوی
چینه ئی بود.

با کاریز
و با ماهیان خاموشی.
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم
که صدای مرا
به جانب من
باز پس نمی فرستاد.
چرا که می بایست
تا مرگ خویشتن را
من
نیز
از خود نهان کنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 3:39 بعد از ظهر توسط عمو محسن |


خراب راه من نشو که رفتنی ترین منم

که ماندنی ترین تویی شکستنی ترین منم

خراب راه من نشو که نقش من بر آب است

تو تا ستاره ساختی...حریم من خراب شد

خراب راه من نشو که من همیشه خسته ام

تو تا سپیده قد بکش...نبین که دل شکسته ام

خراب راه من نشو که راه من مصیبته

میان راه مانده ام شکست من حقیقته

خراب راه من نشو خراب آهنگ توام

تو ماه دلگیره منی...منم که دلتنگ توام

خراب راه من نشو...تو پر بکش از این قفس

برای من یه عادته نفس بدون همنفس

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 1:24 قبل از ظهر توسط عمو محسن |


 

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

عاشق بازی موجا قایقم یه بستر گرم

یه عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی تو ی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی

دل تنهاو غریبم داره این گوشه می میره

اما تا لحظه ی مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 1:23 قبل از ظهر توسط عمو محسن |


این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 4:0 قبل از ظهر توسط عمو محسن |


نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 10:20 بعد از ظهر توسط عمو محسن |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


آرشیو موضوعی

دانلود آهنگ
مطالب عشقولانه
شعر
دانلود كليپ
دانلود نرم افزار
انواع اس ام اس هاي جديد
آفلاين هاي جديد
عكس هاي جالب و . . .
رئال مادريد !‌ ( عشق من )
يادداشت ها
خاطرات
متفرقه
مطالب جالب
عكس هاي عاشقانه
دانلود فيلم
آموزش
داستان
ریاضیات


پیوندها

قصه ی فردا
آهسته در باران
بازار عشق و حال
عاشق تنها
بزرگترين سايت و انجمن تخصصي موبايل
امپراطور
ღ جديد ترين اس ام اس ها ღ
سنتور
دست نوشته هاي دو عاشق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin