|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 9:58 بعد از ظهر توسط عمو محسن |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 10:52 بعد از ظهر توسط عمو محسن |
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 3:39 بعد از ظهر توسط عمو محسن |
خراب راه من نشو که رفتنی ترین منم که ماندنی ترین تویی شکستنی ترین منم خراب راه من نشو که نقش من بر آب است تو تا ستاره ساختی...حریم من خراب شد خراب راه من نشو که من همیشه خسته ام تو تا سپیده قد بکش...نبین که دل شکسته ام خراب راه من نشو که راه من مصیبته میان راه مانده ام شکست من حقیقته خراب راه من نشو خراب آهنگ توام تو ماه دلگیره منی...منم که دلتنگ توام خراب راه من نشو...تو پر بکش از این قفس برای من یه عادته نفس بدون همنفس + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 1:24 قبل از ظهر توسط عمو محسن |
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم عاشق بازی موجا قایقم یه بستر گرم یه عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی تو ی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی دل تنهاو غریبم داره این گوشه می میره اما تا لحظه ی مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم!!! + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 1:23 قبل از ظهر توسط عمو محسن |
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند! + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 4:0 قبل از ظهر توسط عمو محسن |
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 10:20 بعد از ظهر توسط عمو محسن |
|
| ||||||